چه جوری می تونم اون همه خاطراتتو یک شبه پرپر کنم؟
یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم
می دونم محاله بدونه تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم
مگه منو دوستم نداری که اینجوری میذاری میری بی خیاله ما می شی...
مگه فکر کردی من بازیچم که یه روز می گی دوستم داری و فرداش میری؟
آخ چه جور باور کنم رفتنه تو برام مرگه ... بدونه تو نمی تونم...
بگو کی اومد به جای من ...افتادم از چشای تو نگو لایق تو نبودم...
قصه بودنو رفتن تا ابد همسفرم شد...وقتي که آيينه پر شد از حضور يک غريبه...
مي گذرم از شبو باور مي کنم... که تمومه قصه هام پر از غمه...
باز دوباره جايه زخمه بي کسي...رويه قلبم چشم به راه مرحمه...
مي گذرم از تو که اون غريبه اي...اون که تنهاييمو زيره پا گذاشت...
آيينه ي قديميمو شکست و رفت ...تا ابد دله منو تنها گذاشت...
تويه اين بازي که ساختي من همه هستيمو باختم
زيره پات گذاشتي آخر عشقي که من از تو ساختم
اگه تو دوستم نداشتي از دلم خبر نداشتي
دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتي
مي شينم منتظر اينجا تا تو برگردي دوباره
تا بشيني پايه حرفام بريم تا ماه و ستاره
ميدونم مياي يه روزي يه روزي که خيلي ديره
يه روزي دله شکستم سره اين کوچه ميميره
اگه رغيبي دارم بهم بگو بدونم
يا از ما بهترونه،يا با تو جفت و جوره
نگو اين خبرا نيست ،دلت وقتي باهام نيست
يه نوري تو خرابه،که خورشيد با تو خوابه
درخشنده تر از ماه تويي جشن ستاره
ولي تو اين شبه تار،يه سو سو تو شبم نيست
دلت وقتي باهام نيست...
تو نا نوشته ، تو نشنيده تريني
ولي وقتي که نيستي ديگه وسوسه اي نيست
اگه ميدوني از عشق،نگو عشق تو چشام نيست
چه بي حوصله شد عشق،ديگه صبر و قرار نيست
دلت وقتي باهام نيست...
عرضم حضوره دستتون،اين روزا بازم عاشقم ...
بترکه چشم حسود،خوش بود همه دقايقم...
خزونه آرزوم بودي ،بودم تو نقشه برگه تو...
برايه بعدم مي خونم با آرزويه مرگه تو ...
هر کي با تو باشه روزش سياهه ...
دست به دسته کسي رد زدن گناهه...
رومو بردي بعد از اون همه انتظار...
تو رو خدا ادايه جنگارو در نيار...
(اين قطعه مربوط به کسي نيست سوإ تفاهم نشه!!!)

ديگه دارم ميميرم ،بيا پيشم عزيزم...از تنها بودن تو دنيا،من که خيري نديدم...يه روزي گفتي ميرم ، پشته سرمو نمي بينم...گفتي موندن محاله ،با تو بودن خياله...تو که تنهام گذاشتي،رو قلبم پا گذاشتي ...اما پشته سرت پلي رو ،برا برگشت نذاشتي...
ساعت سه شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت: بيست و پنج سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...