تبليغاتX
دختر آبی
زنئگی میگذره ...پس اون جور رفتار کن که بابه میلت باشه و بهت خوش بگذره!!!
یعنی باید باور کنم دیگه نیستی؟... یعنی باید باور کنم؟

چه جوری می تونم اون همه خاطراتتو یک شبه پرپر کنم؟

یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم

می دونم محاله بدونه تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوستم نداری که اینجوری میذاری میری بی خیاله ما می شی...

مگه فکر کردی من بازیچم که یه روز می گی دوستم داری و فرداش میری؟

آخ چه جور باور کنم رفتنه تو برام مرگه ... بدونه تو نمی تونم...

بگو کی اومد به جای من ...افتادم از چشای تو نگو لایق تو نبودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:56  توسط ستاره...  | 

تو ز دياره من آمدي...سکوته جانم به هم زدي...شيشه ي غم به تلنگوري زدي شکست...چو نغمه اي بيش و کم زدي...به دله ريشم تو چنگ زدي...روشنيه چشمونه تو به دل نشست...هوايه من شد هوايه تو... صدايه من شد صدايه تو...تپيدنه قلب خاطرس...کشيدنه درد برايه توست...اي گله ياس و سپيده من...اي طلوعه خورشيده من...عطره تنه تو به جانه من چه خوش نشست...اي تو هم گريه ي دلپذير...اي تو صفايه دله اسير...بي تو اي آيته زندگي دلم شکست...اگه نفس بود برايه تو...غمه هوس بود برايه من...اگه عزيز بود برايه تو...حرف و حديث بود برايه من...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط ستاره...  | 

قصه ي دل کندنه من از عبور يک غريبه...سرگذشته روزگاره سوت و کوره يه غريبه...

قصه بودنو رفتن تا ابد همسفرم شد...وقتي که آيينه پر شد از حضور يک غريبه...

مي گذرم از شبو باور مي کنم... که تمومه قصه هام پر از غمه...

باز دوباره جايه زخمه بي کسي...رويه قلبم چشم به راه مرحمه...

مي گذرم از تو که اون غريبه اي...اون که تنهاييمو زيره پا گذاشت...

آيينه ي قديميمو شکست و رفت ...تا ابد دله منو تنها گذاشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:32  توسط ستاره...  | 

فقط میتونم بگم که فعلا" هستم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:7  توسط ستاره...  | 

رو در و ديواره اين شهر همش از تو يادگاره
تويه اين کوچه ي تاريک منو تنها نمي ذاره
ياده حرفايه قشنگت که تو قلبم لونه مي کرد
ياده دلتنگيه چشمات که منو بهونه مي کرد
ميزنه آتيش به جونم پس کجايي مهربونم؟
آخه من ترانه هامو واسه يکي پس بخونم
دله من هواتو کردي آخ کجايي نازنينم
کاشکي بودي و ميديدي بي تو من تنها ترينم

تويه اين بازي که ساختي من همه هستيمو باختم
زيره پات گذاشتي آخر عشقي که من از تو ساختم
اگه تو دوستم نداشتي از دلم خبر نداشتي
دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتي

مي شينم منتظر اينجا تا تو برگردي دوباره
تا بشيني پايه حرفام بريم تا ماه و ستاره
ميدونم مياي يه روزي يه روزي که خيلي ديره
يه روزي دله شکستم سره اين کوچه ميميره

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 15:17  توسط ستاره...  | 

دلم به چيزي خوش نيست،
دلت وقتي باهام نيست...
بذار همه بدونن برام هيچي مهم نيست،
دلت وقتي باهام نيست...
تو يک حادثه ي خوب،سرآغازي و پايان
تو آرومي و آشوب ، تو پر معني و محجوب
تو هر ذره عشقم،ببين تو رو نوشتم
ولي دل تو دلم نيست،دلت وقتي باهام نيست

اگه رغيبي دارم بهم بگو بدونم
يا از ما بهترونه،يا با تو جفت و جوره
نگو اين خبرا نيست ،دلت وقتي باهام نيست
يه نوري تو خرابه،که خورشيد با تو خوابه
درخشنده تر از ماه تويي جشن ستاره
ولي تو اين شبه تار،يه سو سو تو شبم نيست
دلت وقتي باهام نيست...
تو نا نوشته ، تو نشنيده تريني
ولي وقتي که نيستي ديگه وسوسه اي نيست
اگه ميدوني از عشق،نگو عشق تو چشام نيست
چه بي حوصله شد عشق،ديگه صبر و قرار نيست
دلت وقتي باهام نيست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:14  توسط ستاره...  | 

خوب تو کلت فرو کن که ديگه دوست ندارم...
به تو ياره دجري محله سگ نمي ذارم...
کم آوردي آخرش تويه رفاقت و مرام...
هنوزم چتري بابا،اما هنوزم بي ريا...
من با تو بد شدم بدتر نمي شم...
با حرفايه قشنگه تو خر نمي شم...
با هر ترانم ضايعت مي کنم هميشه...
تو از حسودي ميميري آخ که چي ميشه...

عرضم حضوره دستتون،اين روزا بازم عاشقم ...
بترکه چشم حسود،خوش بود همه دقايقم...
خزونه آرزوم بودي ،بودم تو نقشه برگه تو...
برايه بعدم مي خونم با آرزويه مرگه تو ...
هر کي با تو باشه روزش سياهه ...
دست به دسته کسي رد زدن گناهه...
رومو بردي بعد از اون همه انتظار...
تو رو خدا ادايه جنگارو در نيار...
(اين قطعه مربوط به کسي نيست سوإ تفاهم نشه!!!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:12  توسط ستاره...  | 

دختری به نازیه این ندیده بودم تو چی؟
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 4:12  توسط ستاره...  | 

ديگه دارم ميميرم ،بيا پيشم عزيزم...از تنها بودن تو دنيا،من که خيري نديدم...يه روزي گفتي ميرم ، پشته سرمو نمي بينم...گفتي موندن محاله ،با تو بودن خياله...تو که تنهام گذاشتي،رو قلبم پا گذاشتي ...اما پشته سرت پلي رو ،برا برگشت نذاشتي...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:15  توسط ستاره...  | 

 ساعت سه شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت: بيست و پنج سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 5:7  توسط ستاره...  |